بازگشت به كار
(خواننده آشناي گرامي، لطفاً مجدداً از نوشته هاي من عليه خانواده ام سوء استفاده ابزاري نفرماييد. اينها دلتنگي هاي يك موجود به نام انسان است. به حقوق اين انسان بنده خدا احترام بگذاريد و به چيزي كه به شما مربوط نمي شود كاري نداشته باشيد. كمي آزاد انديش باشيد لطفاً)
يه ماه مرخصيم تموم شد. بعد از حدود هشت سال تازه داشتم ميفهميدم كه زندگي مي تونه خيلي شيرين باشه. زندگي بدون استرس، بدون نگراني، بدون فكرهاي پوچ، بدون ديدن آدمهاي دورو و متملق، بدون سرو كله زدن با دزدهاي باسواد جامعه، بدون دغدغه هاي انساني در حيات وحش آدميت. داشت روحيه ام خوب مي شد، داشت ذهنم آروم مي گرفت.
ديگه لازم نبود هرروز قيافه آقاي X متملق دروغگو و آب زيركاه رو ببينم. ديگه نمي خواست با آقاي Y از خدا بي خبر و اهل دوز و كلك و نالايق گداصفت براي حفظ منافع بقيه كارمندا سروكله بزنم. ديگه راحت بودم از غرولند هر بني بشري كه بلند ميشد ميومد پيشم و براي من فقط از بدبختي ها و ناخوشي هاش ميگفت. ديگه نيازي نبود هر روز شاهد جنگ و جدال بين دزدهاي باسواد جامعه با يكي از مريضها يا پرسنل باشم. ديگه لازم نبود جور كارهاي عقب مانده آقايان از خود متشكر، زير كار در رو و بي سواد و بي فرهنگ رو بكشم و درآخر هم همه چي به اسم و به كام اونها تموم شه. ديگه نمي خواست براي هر موضوعي خودم رو بكشم تا به بهترين صورت انجام بشه و آقايان اصلا ككشان هم نگزه و نفهمن چي شد كه اين شد. ديگه لازم نبود براي هر مساله اي روشي آبرومند در پيش بگيرم و سينه سپر كنم به خاطر منافع... ديگه از هرچي غيبت و تهمت و حسادت و ... دور بودم. بابا، ديگه آدم خودم بودم، رها، آزاد و با انديشه هاي انساني و ذاتي خودم... واي خدا،چه لذتي داشت اين يكماه...
اما همه خوشي ها تموم شد. امشب آخرين شبي است كه فرداي خوبي دارم و فردا يا بهتره بگم امروز آخرين روز دلخوشي منه. دوباره برميگردم به وحشي كده اي كه انسان در آن كمترين ارزشي داره. به جايي كه درنده خويي و رذالت رو در لباس به اصطلاح باسوادترين افراد جامعه مي توني در بالاترين درجه شاهد باشي. جايي كه دزدان سرگردنه براي گردانندگانش لنگ پهن ميكنن. جايي كه روح تو و جان ديگري فداي هزارتومان بيشتر ميشود مبادا كه خانم/آقاي دكتر از خدا بي خبر از رقيبش در ساختن قصرهاي دنيايي عقب بمونه. واي خدا، مي ترسم از حضور مجددم در اين دهشتكده و ساير وحشت خانه هاي مشابه كه به اسم بيمارستان به پزشكان و نه بيماران خدمت رساني مي كنند. خزانه داري پزشكان يا پزشكستان يا...
مي ترسم از اينكه در همه اين دزدي ها من هم ناخواسته شريك باشم. پولهاي زير ميزي، كدهاي نادرست براي تعرفه بالاتر، زد و بندها با دلالهاي عرب و بدتر از همه و جگر سوزتر از همه پيوند عضو براي اتباع خارجي به اسم اتباع ايراني براي گرفتن دلار بيشتر... جايز نيست كه بيشتر بنويسم. اما اين حقيقت مراكز درماني به ويژه خصوصي ماست در همه كشور... اما، من طاقت ادامه ندارم و نمي خوام شاهد اين همه بي ارزشي و رذالت باشم. با خيلي ها صحبت كردم، با خيلي ها درگير شدم و گوشه كنايه هاي آنچناني به خيلي ها زدم ولي پول مفت و حرام از اين حرفها پرقدرت تره.
نمي دونم سه شنبه چه جوري بايد به اين محيط برگردم. نفسهاي بريده بريده ام و اشكهاي روانم و دل پرخونم ... نمي دونم چكار بايد بكنم؟ نمي دونم! همه عمر دعا كردم" قو علي خدمتك جوارحي" خدايا به من توانايي بده تا با همه وجودم به تو و خلقت خدمت كنم ... ولي الان خودم هم درمانده ام. هيچ شبي با آرامش نمي خوابم و هيچ روزي به راحتي لبخند نمي زنم. دلم گرفته از قصه هاي پراز غصه خيلي ها. دستم بسته است هرچند زبانم تا حدودي خودنمايي ميكند اما بهرحال دست و پايم بسته است. هيچ نجات گري هم نيست چرا كه هميشه متلمقان گداصفتي هستند تا با چند برگ سبز، براي دزدان و لاشخوران دم تكان دهند و گره ها را كورتر كنند.
واي خدايا چكار كنم؟؟؟ هرچند كه به دليل تعهداتم مجبورم ولي عقلاً و قلباً نمي خوام برگردم...
بعد از هشت سال به بطالت گذراندن عمر و روزهاي خوش جواني، در اين آشفته بازار، به دنبال كار و حرفه جديدم... شايد تدريس و شايد .... هرچند كه دعاهاي خالصانه نوجوانيم در شبهاي جمعه اجابت نشد ولي باز اصرار و مداومت دارم بر آن كه "قو علي خدمتك جوارحي" شايد فرجي بشه در اين سالهاي آخر جواني...
تمام
(خواننده آشناي گرامي، لطفاً مجدداً از نوشته هاي من عليه خانواده ام سوء استفاده ابزاري نفرماييد. اينها دلتنگي هاي يك موجود به نام انسان است. به حقوق اين انسان بنده خدا احترام بگذاريد و به چيزي كه به شما مربوط نمي شود كاري نداشته باشيد. كمي آزاد انديش باشيد لطفاً)


بازگشت به كار
