❤خاله هدی❤
X

❤خاله هدی❤

حرفهایی از سر ناچاری

به نام آنكه رحمان و رحيم است

نوشته شده در شنبه 2 شهريور 1392 ساعت 11:19 توسط خاله هدی

 براي همه زيبايي ها و پاكي ها

 برای خوشمزه ترین دخمل و پسمل دنیا

[ ]

سه سالگی ناناسی

نوشته شده در شنبه 27 ارديبهشت 1393 ساعت 0:56 توسط خاله هدی

امروز تولد ناناسی نازمه.27اردیبهشت 93.روزی که یاسمین زهرای نازم سه ساله شد. خدایا بابت این هدیه زیبات و محمد نازم ازت متشکرم. هردوشونو در پناه امن خودت سالم و شاد با نور بی پایانت حفظ فرما.

متشکرم خدا جون

 

 

 

 

پی نوشت:جیگرم خون شد تا این دو کلوم رو نوشتم.چرا نی نی وبلاگ اینقدر تغییر کرده و سرعتش داغونه. یه عکسم نشد بذارم.

 

[ ]

شهریور و باغ و ...

نوشته شده در شنبه 2 شهريور 1392 ساعت 13:28 توسط خاله هدی

دوباره شهریور ماه از راه رسید با کلی خاطرات ناخوشش...

هفته گذشته با مامان صحبت کردم و پیشنهاد دادم شب جمعه (پنجشنبه 31 مرداد 92) فامیل نزدیک رو دعوت کنیم باغ. یه مهمونی کوچولو به یاد همه اونایی که دوست داشتیم توی این روزها و شبهای زیبا و در این جمع صمیمی در کنارمون باشن ولی دیگه هیچوقت قادر به حضور نخواهند بود. به یاد مادر بزرگا و پدربزرگام از دو طرف تا آخرین نفر و بالاخص به یاد مادر و آقو (آقا)، مامان و بابای مامانم که علاوه بر زحمتهای زیادی که برای ما کشیدن، شهریورماه سالگرد پر کشیدنشون هم هست.

سوم شهریور سالگرد فوت آقاست و هفدهم شهریور سالگرد رفتن مادرگریهگریه.

طبق لیست من، با مهمونا باید 40 نفر می بودیم که فقط 25 نفر اومده بودن اونم 9 نفرش خودمون بودیمناراحت قرار شد مامان و بابا و سه تا خواهری هرکدوم گوشه ای از کار و غذا رو به عهده بگیریم. شام، سالاد اولویه، کتلت و حلیم بادمجون بود با مخلفات مثل: حلوای هویج که دست پخت معرکه ندا بود، ترشی کلم که مامانم درست کرده بود، سبزی، کاهو، رطب، خربزه و نوشابه. سالاد اولویه رو خودم درست کردم و کتلت و حلیم بادمجون رو هم سفارش دادیم. برنامه عصرونه هم کیک فنجونی و چای و هندوانه بود.

هوا بسیار عالی بود، خنک و مطبوع و دلپذیر. کلی نی نی کوچولو داشتیم. یاسمین زهرای دو سال و سه ماهه و محمد یکسال و شش ماهه که دقیقاً روز قبلش یک و نیم ساله شده بود با دوستای نازشون کلی بازی و شادی کردن. فراز خوشمزه تپل و مپل که هشت روز از محمدی کوچیکتره و تقریباً یک و نیم ساله است ، آتنا دو سال و هشت ماهه، رادوین سه سال و دو ماهه، امیر علی پنج ساله، آروین هشت ساله هم بودن. فراز کوشولوی باهوش نوه عمو مهدی و امیرعلی نوه عمه ازهر، آتنا و پسر عموهاش آروین و رادوین هم نوه های خاله مریم من هستن.

فرزان پسر خاله ام بابای آروین و رادوین، نشسته بود و گردو و بادوم محصول باغ رو می شکست و به همه میداد. فرزین اون یکی دیگه پسر خاله ام بابای آتنا هم رفته بود از درختا میوه چیده بود و همونطور نشسته خورده بود و برای همین تا آخرین لحظه نمی تونست بشینهخنده خانمای جوون و بچه ها هم توی وسایل بازی یا دور هم جمع بودن و بساط بگو و بخند و شادی بلند بود. مامانم هم مثل همیشه توی آشپزخونه خودشو مشغول کرده بود و این خیلی اذیتم میکرد. یه جور عذاب وجدان گرفته بودم که این برنامه رو من جور کردم و حالا مامانم باید زحمت بکشه. از اونجاییکه دوباره دست درد و گردن دردم شروع شده بود و حتی نتونستم صبحش برم سرکار نمی تونستم کمکی براش باشم. تنها هنرم، پذیرایی کیک بود پشت سر دختر عمه ام عاطفه که چای میگرفت و تزیین سالاد اولویه و مراقبت از محمد کوچول در بعضی اوقات!

خاله مریم هم زمانی رو به چیدن سبزی و بعدش پاک کردن اون برای شام گذروند.

میوه هایی از باغ که رسیده بود و خوردیم: سیب، انجیر، گردو و بادام بود. آلو سیاه، زردآلو، توت سفید و انگورش رو همین چندوقت پیش خوردیم و اینا جدید رسیده بود.

قبل از شام، همه دور هم جمع شدیم و برای شادی روح همه درگذشتگانمون بخصوص مادر بزرگا و پدربزرگامون بالاخص مادر و آقو، یه سوره یاسین با صدای آقا علیرضا خوندیم. مامانم کمی تحت تاثیر قرار گرفته بود. خیلی دلم گرفت...

سفره شام رو انداختیم و خدا رو شکر همه خیلی خوششون اومد و کلی تعریف کردن از کیفیت غذا. سالاد اولویه من هم مورد توجه قرار گرفت و حلوای هویجی که ندا درست کرده بود هم عالی بود. غذا خیلی اضافه اومد که بعدش مامانم همه رو بخشید.

بعداز شام، فراز کوشولوی باهوش که منو با اسم بچه! صدا میکرد (آخه هفته قبل خونه مادرجون مدام با اسم بچه خطاب قرارش میدادم این باهوش کوشولو هم تا منو دید صدام می کرد بچه و می خندید) رفت و یه قابلمه آورد و داد مامان فاطمه اش و گفت: نی نای نای! فاطمه هم شروع کرد به زدن روی قابلمه و فراز هم شروع کرد به بالا و پایین پریدن و رقص محلی کردن!!! فاطمه توضیح داد که یه عروسی محلی رفتن و فراز اینجور رقصیدن رو از اونا یاد گرفته. اینقدر شیرین و خوشگل می رقصید که کف کردیم. بعد هم که محمدی خوابالو اومد و دید بساط رقص فراز برپاست خواب از سرش پرید و شروع کرد با حال و هوای خودش دست زدن و ذوق کردن. یاسمین هم اومد و بعدش بچه های دیگه. کلی از رقصیدن فراز یکسال و نیمه ذوقیدیم! بخصوص اینکه تا مامانش زدن روی قابلمه رو ول میکرد، اعتراض میکرد تا ادامه بده!بغل

ماشااله خیلی خوشمزه است، کلی دلم گرفت که اونم داره میره تهران و این شیرینی هاش رو کمتر از قبل می بینیم.

دلمون نمیومد از اون هوای پاک و لطیف باغ دل بکنیم ولی باید بر می گشتیم شهر. یاسمین زهرا گفت: آله ادا بیاد ماکین ما تبار شه. (خاله هدی بیاد سوار ماشین ما شه) که منم رفتم و مامانم هم که نتونسته بود یاسمین رو ببینه اومد پیش ما. یاسمین گلی که خیلی هم خسته بود گفت: دلم برای بابا آدی تنگه! که گفتیم فعلا بابا سوار ماشین محمد ایناست و نمی تونه بیاد پیش تو. بعدش در کمال ناباوری، یاسمین مادرجون رو صدا می کرد و میخواست که مادرجون بیاد پیش ما. یه چیز جالب دیگه این بود که وقتی سوار ماشین شدیم، مامانم یه کیک فنجونی دادن یاسمین، تا یه گاز زد گفت: مامان توش تخم مرغه! بچه مماغش اساسی کار میکنه چون واقعا بوی تخم مرغ میداد. هنوز به سر جاده نرسیده بودیم دخملک توی بغل مامانش هفتادتا سیمرغ رو علاوه بر هفت پادشاه خواب دیده بود...ماچقلب

سرجاده، من و مامان که به ذوق یاسمین سوار ماشینشون شده بودیم وقتی دیدیم خوابه، برای اینکه مزاحم اونا نباشیم و راهشون رو دور نکنیم، درخواست تغییر ماشین دادیم و رفتیم سوار ماشین محمد اینا شدیم. محمدی و مامانش میومدن خونه ما تا ساعت سه مامان سارا بره فرودگاه سرکار. همگی تشنه بودیم و اولین سوپرمارکتی ورودی شهر، آقا علیرضا رفت و برامون یه بطری آب یخ به تمام معنا و آب انار خرید که خیلی چسبید و عطشمون رو برطرف کرد.

حدودای یک شب بود که رسیدیم خونه. محمد غرغرو که بدخواب شده بود رو در چند دقیقه ای عین حرفه ای ها خوابوندم و درضمنش با مامان که مشغول جمع و جور کردن وسایل بود در مورد شبی که گذشت حرف میزدیم. تا خوابیدیم ساعت دو بود و بعدش... یادم نمیاد.

صبح، با عطر خوش آش سبزی از خواب بیدار شدم.مژهبابای سحر خیز و استراحت نکن!قهر سر صبحی آش خریده بود و خودش روز جمعه ای رفته بود دنبال کاراش.تشویق خواب و بیدار آش خوردم و تنهایی کلی لذت بردم و کلی بابامو دعا کردم...ماچ

----------------------------------------------------

شهریور ماه امسال رو با هزار تا امید و آرزوی زیبا و با یاد همه رفتگان و با دادن صدقه آغاز کردیم به یاد همه اونایی که دوستشون داشتیم و داریم. خدا کنه که خدا بازهم دستای مهربونشو سایه بون بالای سرمون و تکیه گاه محکم زندگیمون قرار بده و در هیچ لحظه ای ما رو به خودمون واگذار نکنه. خدا کنه، این خاطرات بد من از شهریور هم یه جوری کمرنگ بشه، خاطرات مربوط به سال گذشته و دفاعیه ام که ذهنم رو خسته کرده و هنوز آرام نشدم. هرچند نتیجه اش به نظر بقیه خوب بوده ولی من هنوز درگیری ذهنی دارم... جوری که وحشت ادامه تحصیل کابوس شبانه من شده، منی که عشق درس و خرخون کلاس بودم!یول دعا کنید خدا منو هم به راه راست هدایت کنهاسترساسترس

خدایا! مامان و بابام و خواهرهام و خانواده ها شون و همه دوستان و آشنایانم رو به دست امن تو می سپارم تا محافظ و مراقب و معین آنها باشی در همه لحظات از شر جن و انس، بیماری و ترس، تهمت و بدنامی، تنگدستی و چشم بد، حسد و همه بدی ها و نا ملایمات و زشتی ها.

شادی هامون رو مستدام، دستهامون رو بخشنده، دلهامون رو گشاده و نور الهی رو بر چهره هامون بتابان.

خدایا! همه بیماران رو شفای عاجل بده، بخصوص شوهر خاله مریمم، اکبر آقا، که این روزها خیلی سختی میکشه به خاطر بیماریش، مدام جراحی و شیمی درمانی و درد و گریه

خدایا! شیرین ترین شربتی که می توانی با آن تن تشنه همه ما را سیراب گردانی، سلامتی است، آن را به ما ارزانی دار و از ما دریغ نفرما.قلب

خدایا! لیاقت شکرگزاری به درگاه باشکوهت را به ما ارزانی دار و ما را با به خاطر همه کمی ها و نادانی ها و کاستی هایمان ببخش که تو ارحم الراحمینی...

شکرت خداقلب

[ ]

بازی وبلاگی

نوشته شده در شنبه 1 تير 1392 ساعت 8:32 توسط خاله هدی

با تشکر از نسیم جون که منو هم تو بازی راه داد

اگر ماهي از سال بودم ....... اسفند چون اوج جنب و جوش و شادی رسیدن سال جدیده

اگر روزي در هفته بودم ....... پنجشنبه چون فرداش جمعه اس

اگر عدد بودم ........ 7 عدد شانس من تو زندگیه، روز تولدم هم هست

اگر نوشيدني بودم .............. آب، گواراییش به کنار، صاف و بی رنگ و بی ریاست

اگر ثواب بودم ............ شاید کباب نمی شدم!گریه

اگر درخت بودم ........... سروناز شیراز، هم خوش قد و بالا بودم هم همه سال سبز بودم و هم دیر پیر می شدم. درضمن خونه و زندگی کلاغها هم می شدم!

اگر ميوه بودم ......... ما خانوادتاً هلو هستیم!خنده

اگه گل بودم ........ گل رز اونم از نوع سرخ تیره مخملیش

اگه آب و هوا بودم .......... خنک و مطبوع و بهاری مثل هوای فروردین شیراز

اگه رنگ بودم .............. قرمزقلب

اگه پرنده بودم ......... هدهد به اسمم هم میادیول

اگه صدا بودم ............ صدای خدا...

اگه فعل بودم ......... توانستن

اگه ساز بودم ............. دبه!قهقهه

اگه عضوي از بدن بودم ........... قلب

اگه بخشي از طبيعت بودم ........ چشمه

اگه يه حس بودم ............. حس ششمابله

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

دوستاي دعوتي من

خاله هدی سیناجون

مریم مامان محیاجون

مامان دیناجون

[ ]

برای بابا هادی

نوشته شده در چهارشنبه 29 خرداد 1392 ساعت 11:50 توسط خاله هدی

یه دسته گل هدیه من برای بابا

به یاد خاطره ماندگار 1392/03/28

[ ]

من و یه آرزو

نوشته شده در پنجشنبه 22 فروردين 1392 ساعت 11:16 توسط خاله هدی

خیلی وقته ننوشتم. یعنی نتونستم بنویسم. با اینکه آرزومه بنویسم ولی فعلا توان کافی ندارم. دستام و گردنم یاری نمی کنن. حتی نوشتن با خودکار هم برام دردآوره. حداقل کاری که می تونم بکنم صبره... فعلا باید از این دستها با احتیاط فقط برای کارکردن بهره ببرم و شاید یه زمانی بتونم دوباره برای خودم و خوشگلای خاله مطلب بنویسم. فقط اینا نیست که دلم رو به درد میاره... الان دو ماهی هست که نتونستم به وبلاگ دوستام سربزنم و دلم برای همه شون تنگ شده. مامان گلی جون و میترا جون و کیمیای خوشگلش، مریم جون و محیای دوست داشتنیش، نسیم جون و ملودی خوردنیش، مرضیه جون و آرتین نازش، دیناجون و مامان هنرمندش، سیماجون و ریحانه شیرین زبونش، صدفی جون و مامان سمانه ماهش و بقیه دوستام که واقعا الان دستم یاری نوشتن نامشون رو نمی ده. راستی تا یادم نرفته عمو امیر و هدی جون خاله سینا تپلوی خوردنی که خیلی وقته عکساشو ندیدم و دلم یه ریزه شده...اصلا نمی دونم دوستام الان تو چه وضعیتی هستن و چیکار می کنن...گریهما که تقریباً هرروز و یا هر دوسه روز یکبار از حال هم باخبر بودیم ولی حالا...گریه

خیلی سخته به چیزی عادت کنی و دوست داشته باشی ولی یه نه بزرگ جلوی روت قرار بگیره! نی نی هامون دارن بزرگ میشن و هر روز و هرلحظه یه کار و یه حرف جدید دارن ولی ماماناشون یعنی خواهرام نمی رسن بیان و همه رو ثبت کنن. کلی دلم میگیره...

کاری از دستم برنمیاد، جز اینکه منتظر یه ابداع بشری باشم تا صوت رو تبدیل به متن کنه و همینطور با صدا بشه صفحات وب رو ورق زد. مثلا وقتی بهش گفتم وبلاگ کیمیا رو بازکن، خودش بازش کنه و بعد پیام صوتی منو تایپ کنه و بعد ارسالش کنه. چشمک (شایدم ابداع شده ولی بنده بی خبرم!)

حالا البته اینقدرها هم علیل و ذلیل نشدم کهنیشخند ولی یه پیشنهاد دادم تا مخترعین و مبدعین عزیز زودتر بجنبن و یه جورایی به فکر قشر عزیز ما معتادین اینترنت که بی دست شدیم هم باشند.

التماس دعا (یه ذره دعا کنین بد نیست شاید خدا اگه دست درست درمون بهمون نداد یه نخود عقل داد. ثواب داره به خدا)

- راستی امروز تولد بابامه یا به قول یاسمین زهرا بابا آدی (بابا هادی). تولد بهترین بابای دنیا رو به بابای خوبم تبریک میگم و سلامتی، موفقیت و عزت رو از خدا براش خواهانم.

- مامان جونم هم اول فروردین تولدش بود که نشد بیام و روی وبلاگ تبریک بگم ولی براش جشن تولد کوشولویی گرفتیم و حضوراً عرض ارادت کردیم.

هیچ چیز توی این دنیا به اندازه سلامتی مامان و بابا، خواهرام و خانواده شون بخصوص اون کوشمولوها برام مهم نیست. پس گور بابای دنیا و درد دستها و گردنم... خدایا! عزیزانم سالم و موفق باشن، همین کافیه!

خدایا شکرت

[ ]

یا ضامن آهو

نوشته شده در پنجشنبه 6 مهر 1391 ساعت 12:36 توسط خاله هدی

عکس مذهبی ولادت امام رضا

مگذار مرا دراین هیاهو، آقا / تنها و غریب و سربه زانو آقا

ای کاش ضمانت دلم را بکنی / تکرار قشنگ بچه آهو آقا

"تولد شمس الشموس، آفتاب عالمتاب خراسان، سلطان دل دردمندان، آقا امام رضا (ع) مبارک باد."

عیدتون مبارک، دلتون شاد

التماس دعا

[ ]

28 شهریور 1391

نوشته شده در پنجشنبه 6 مهر 1391 ساعت 11:56 توسط خاله هدی

اول از همه از دوستای همیشه مهربونم ممنونم که توی این مدت کلی به یادم بودن و برام پیغام گذاشتن و البته امیدواری دادن و دعا کردن. مامان گلی عزیزم، مامان گل دیناجونم، هدی عزیزم، عمو امیر مهربون، نسیم جونم، مامان آرتین جونم، مامان خانم مهربون چندتا فرشته، مامان زهرای عزیز، میترا گلی عزیزم و ... البته لطفا کسی از اینکه اسمش اول یا آخره ناراحت نشه و اگه اسم کسی هم از قلم افتاده منو ببخشه. همه تون به من لطف داشتین و مسلماً هیچوقت فراموش نمی کنم.

سه شنبه گذشته 28 شهریور 91 بالاخره مثل همه روزهای خدا اومد و رفت. وای که تا اومدنش چقدر زجر کشیدم و تا به خیر گذشتنش چقدر استرس داشتم. هرچی می نوشتم تموم نمی شد!!! و تازه روز قبل از دفاع فهمیدم که اطلاعات من ثبت نمی شده و ... وای که چه روزهای بدی رو پشت سر گذاشتم، سه چهار روز که فقط گریه می کردم و گلوله گلوله اشک میریختم. خیلی روزهای بدی بود. همه چی با مشکل مواجه شده بود و فقط نذر و نیاز و "یا امام زمان" گفتن و صلوات فرستادن بود و البته دعای خیر دیگرون بود که کارام پیش رفت.

سه شنبه 28 شهریور91، تا ساعت 5 صبح بیدار بودم و داشتم پاورپوینتم رو برای ارائه پایان نامه درست می کردم و بعدش یک ساعت خوابیدم ساعت 6 بیدار شدم. چون 6.30 سارا اینا میومدن دنبال من و مامانم تا بریم دانشگاه. حالم بد بود، یعنی خراب بود! دوسه شبانه روز نخوابیده بودم و فقط بینش شاید دوسه بار یک ساعتی چرت زده بودم. خراب بودن حالم برای بی خوابی بود، هیچی نمی تونستم بخورم و گلاب به روتون مقداری هم بالا آوردم! فقط از مامانم خواستم دو تا نصف لیوان برام شربت به لیمو غلیظ درست کنه تا معده ام آروم شه....... (هر وقت یاد اون لحظه میفتم فقط میگم خداروشکر که گذشت)... سارا اینا اومدن و یه عالمه وسیله بود که باید توی صندوق عقب ماشین میذاشتن و بنده خدا آقا علیرضا تندتند همه چی رو گذاشت. پک های پذیرایی که شامل یه آبمیوه، یه شیرین عسل و یه بیسکویت شکلاتی مدادی بود، به همراه هدایا برای اساتید(...!) و کتابها و لپ تاپ و صبحانه و وسایل دیگه ...

اگه مایلید بقیه رو در ادامه مطلب بخونید...


ادامه مطلب
[ ]

التماس دعا

نوشته شده در پنجشنبه 23 شهريور 1391 ساعت 4:40 توسط خاله هدی

دوستاي عزيزم، الان بيشتر از يكماهه كه زمان دفاع از پايان نامه ام مشخص شده و من هفته ديگه بايد روز سه شنيه 28 شهريور ساعت 8 صبح از حاصل يك و نيم سال تلاشم دفاع كنم. اما، استاد راهنمام يه ده روزيه رفته مسافرت و تا 25 شهريور هم بر نمي گرده. هنوز يه مقدار از كارام دستشه و استاد مشاورم هم ميگه بعضي از قسمتهاي تحليلي مشكل دارن. الان منم و 200 صفحه پايان نامه و استاد راهنمايي كه نيست و نه جواب تلفن ميده و نه ايميل!

دوباره مجبور شدم يه هفته سركار نرم. خدا عمر بده به مديريت پرستاري مون كه دوستي رو در حقم تمام كرد و مثل مامانا رفته برام مرخصي گرفته. من الان يك هفته است كه نزديك 16- 17 ساعت هر روز پشت كامپيوترم. چشمام تار تار شده و كمر و پا و دستم هم خراب خرابه ... ديشب دوستم كه استاد راهنما و مشاور و داورش با من يكيه زنگ زد و گريه و زاري كه دكتر ش. استاد مشاور گفته شما به دفاع نمي رسين برين تاريخ دفاع رو بندازين عقب تر. درحاليكه ما شش ترمه هستيم و نمي تونيم. از سه شنبه شب دارم خون گريه مي كنم.

سه شنبه شب داشتم زار مي زدم و براي اينكه ياسمين نياد توي اتاقم در رو بسته بودم ولي صداش كه اومد طاقتم طاق شد و در رو باز كردم، با كله اومد تو و ماماني هم پشت سرش كه مراقبش باشه.

ديد دارم گريه مي كنم، كمي شيطنت كرد و مثل هميشه رفت تا كامپيوترم رو خاموش كنه. نشستم روي زمين كنار كامپيوتر تا نتونه. ديد اشكام بند نمياد اومد نشست روي زمين كنار دستم و ميزد روي پاهام تا حواسم رو پرت كنه ولي گلوله گلوله اشك مي ريختم... ماماني يهو همين جوري گفت ياسمين براي خاله دعا كن كارش درست شه... ياسمين يهو دستاشو كرد بالا و شروع كرد به گفتن يه چيزايي. خيلي تحت تاثير حركتش قرار گرفتم و اشكام بيشتر جاري شد. بلند شد و منو بوسيد و رفت بيرون و دوباره برگشت پيشم و آروم نشست كنارم روي زمين. من و ماماني هاج و واج نگاهش مي كرديم. دختري كه روي زمين بند نميشه اومده بود تا بهم دلداري بده. دوباره از جاش بلند شد و گونه و لپم رو كند و بوسيد و بعد گونه ماماني رو... تا نصفه شب هم به خاطر مشكلم و هم تحت تاثير حركت ياسمين گريه مي كردم...

امشب چهارشنبه شب هم در گوش محمد گفتم برام دعا كنه و اونم زل زد توي چشمام جوري نگام ميكرد كه انگار ميفهمه چي ميگم و نگاه نافذش دوباره اشكم رو در آورد.  ياد اولين باري افتادم كه از ياسمين خواستم براي كمر دردم دعا كنه و ... نمي دونم خدا آيا اين بارم دستم رو مي گيره يا نه. خيلي زحمت كشيدم و رنج بردم توي اين يكسال و نيم. خيلي چيزا هست كه نميشه گفت.

در شرايطي كه دانشجوي مشروط خودمون با مدير گروه و استاداي دانشگاه خودمون پايان نامه گرفتن، من كه جز ممتازترين دانشجوهاي دانشگاه بودم تا آخرين لحظات استاد پيدا نمي كردم. دليلشون واضح بود، پايان نامه من تحليلي بود و جديد و البته بحث ميان رشته اي كه يه سرش به روايات و احاديث مي خورد و خب، خيلي ها با اين چيزها كنار نميان. در ضمن، تا وقتي كپي پيست كردن مطالب ديگرون هست و مدرك گيري الكيه چرا استاداي عزيز و گرانمايه وقتشون رو صرف كارهاي تحليلي يه انسان خل مشنگي مثل من بكنن.

شاگرد مشروط كلاس ما الان يكساله كه مدرك فوق ليسانشو گرفته و من كه ترم آخر معدلم بالاي 19 شد شايد 6 ترمه هم نتونم مدرك بگيرم و اونوقت براي دكترا هم مشكل دارم.

اين روزا فهميدم كه مشكل از منه،‌ هميشه اين منم كه گير دارم. براي تمديد گواهينامه دو ماه مي دويدم و از اين مركز به اون مركز من رو مي فرستادن! در صورتيكه يه آشنايي كه حتي مدرك معافي سربازي هم نداره به راحتي گواهينامه اش رو تمديد كردن و خودشم شاخ در آورده بود. يا شخص ديگه اي كه 2 تا عمل جراحي داشت و پلاتين توي پاشه بدون رفتن به پزشك گواهينامه اش رو گرفت. اما من، آدم سالم و بي گناه!!!

هر كاري ميكنم توش گيره،‌ دست رو هر چي ميذارم مشكل دار ميشه، حتي وقتي كه مي خوام برم از آب سرد كن يخچال آب بخورم آبش تموم ميشه.

صد دفعه اين دانشگاه لعنتي گفته تاييد تحصيلي كارشناسيت نيومده و هزار دفعه رفتم اون دانشگاه قبلي و ميگن فرستاديم براشون و ...

ماشين بيچاره ام يه صداي ريزه ميداد و مامانم حساس شده بود روش. داد  اين پسر همسايه مون كه توي همين كاراست درستش كنه، آوردنش لاستيك زاپاس نو روش با يه لاستيك كهنه عوض شده، آچار و ... روش رو برداشتن. اولين بار كه كله سحر ميخواستم برم سر كار تا استارت زدم فقط برف پاكنش كار ميكرد و ماشين روشن نميشد! الان ماشينه صبحها بايد چندبار استارت بخوره و كلي گاز بدم كه روشن بشه و سر پيچ و وسط ترافيك خاموش ميكنه و آقايون نه چندان محترم رو با گفتن متلك دلخوش مي كنه.

ماشين عروسم الان شده ... چي بگم!

پارسال يه هفته مرخصي مي خواستم كه برم دنبال كاراي اين پايان نامه كه همه بيمارستان رو ريختن به هم براي جانشين من،‌ خدا رو شكر توي اين زمينه هم نوبر هستم و جايي كه آبدارچي و نظافتچي و حتي رييس و مدير جانشين دارن من بي جانشينم! اشكمو در آوردن و دلمو شكوندن و به جاي من آقاي فلاني سه هفته رفت ايرانگردي به اسم اينكه خانمشون بعداز فوت باباش ناراحت هست. اينجا هم خانم همكار به من كارمند ترجيح داده شد و ديگرون سه هفته رفتن خوشگذروني.

اما امسال مجبور شدن بهم مرخصي بدن چون تهديد كردم استعفا مي دم! بعداز مرخصي هم همه كارهاي يكماه رو كه بايستي به اصطلاح جانشين انجام ميداد گذاشته بودن تا خودم انجام بدم!

بهرحال، اين همه گفتم و گفتم تا بگم خيلي گيرم،‌ خيلي مشكل دارم، منظورم پايان نامه است. همه چي نذر كردم، نذر هاي آنچناني كه در و ديوار به لرزه مياد ولي ... تا الان نتيجه نگرفتم. براي همين الان كه ساعت حدود 4.40 دقيقه صبح روز پنجشنبه 23 شهريوره اومدم تا ازتون بخوام برام دعا كنين. شايد از دعاي شما خدا نظري بهم بكنه. 5 روز ديگه دفاعمه و استادم مفقود الاثره!

تو رو خدا، فقط يه دعاي كوچولو برام كنين. خيلي محتاجم و هيچ راهي ندارم. دعا كنين گشايشي توي كارم پيش بياد. خواهش مي كنم. مستاصل شدم عين يه زلزله زده كه زير آوارهاي خونه اي كه با دستاي خودش با عشق و شور ساخته گير افتاده اما الان ديگه راهي براي نفس كشيدن نداره و داره كم كم جون ميده... من همون زلزله زده ام كه داره مي ميره ... دعا كنين برام...

[ ]

به ياد شما كه ديگه نيستين (2)

نوشته شده در پنجشنبه 16 شهريور 1391 ساعت 20:53 توسط خاله هدی

امروز 5شنبه 16شهريور 1391 يادآور آخرين ديدار من با مادره... دوشنبه شب 16 شهريور 1377، آخر شب كنار بستر مادر كه در كما بود نشسته بودم و به درخواست مامانم براي مامانش دعاي معراج رو خوندم... مادر توي كما بود ولي مثل اينكه صدام رو مي شنيد،‌ چون من و مامان احساس كرديم موقع دعا وقتي كه مامانم با بغض به مادر گفت:" مامان بيدار شو، نيگا هدي داره برات دعاي معراج رو ميخونه" كمي كنار چشمش حركت كرد. اميد توي دلم زنده شده بود و با خوشحالي رفتم خونه تا فردا كه بر ميگردم شايد فرجي شده باشه.

سه شنبه 17 شهريور1377 حدوداي 5 بعدازظهر، مامانم همچنان پيش مادر بود و سارا هم رفته بود اونجا. من و ندا منتظر بوديم تا بابا بياد و بعدش بريم پيششون كه يهو تلفن زنگ زد... بابا كمي مكث كرد... گفت آهان.. كي؟.. و ... باشه... سعي مي كرد مثل هميشه رفتار كنه. خودش رفت دم در خونه همسايه مون مامان فاطمه كه توي كاراي خونه كمك مامانم ميكرد. صداش كرد تا بياد. من و ندا هم بدون هيچ پرسش و عكس العملي لباسامون رو پوشيدم و همراه اونا رفتيم خونه مادر.

مامانم،‌ خاله مريم، خاله مامانم، دختر خاله هاش و سارا اونجا بودن و مادر ... مامان فاطمه، نذاشت برم بالاي سر مادر و گفت: دختر خوب نيست بياد بالاي سر مرده!!!!! كلمه مرده دلم رو لرزوند. نگاه مامانم كردم كه يه لباس بلند چهارخونه رنگي شاد تنش بود و نمي دونست چه جوري رفتن مامانشو باور كنه! هي ميگفت بهتر شده بود ولي يهو احساس كردم نفس نمي كشه، گيج بود و مبهوت! ساراي بيچاره رو فرستاده بودن توي خيابون دنبال اين دكتر و اون دكتر، ولي وقتي دكتر خراباتي اومده بود،‌ گفته بود كه مادر ديگه نفس نمي كشه! سارا اما مثل مامان صبور بود شايدم مبهوت، اما، كلمه مرده! همه مون رو ريخت به هم، مادري كه به جز مامانم براي من و خواهرام و حتي بابام مادر بود ديگه مرده بود!

سه شنبه 17 شهريور 1377 ساعت 5 بعدازظهر، ما واقعاً بي مادر شديم....

فردا چهاردهمين سالروز درگذشت مادر مهربون ماست.

اگه ميشه با ذكر يه فاتحه يا صلوات روح مادرمو شاد كنين.

 

[ ]

به یاد شما که دیگه نیستین (1)

نوشته شده در جمعه 3 شهريور 1391 ساعت 8:47 توسط خاله هدی

همیشه از شهریور ماه بدم میومد. از بچگی ناخودآگاه دلم میگرفت وقتی میگفتن شهریور داره میاد. نمی دونم شاید چون آخرین ماه خوش گذرونی هام بود و بعدش باید میرفتم مدرسه یا اینکه یهویی احساس میکردم روزها کوتاه میشن و غروب نزدیکتر میشه. آخه از غروب هم متنفرم. همیشه سعی میکنم خودم رو جوری مشغول کنم تا لحظه غروب رو نفهمم. حتی رانندگی دم غروب هم آزارم میده. یه غم زشت و ناجور روی دلم میاد که با هیچ چی برطرف نمیشه.

اما خیلی ساله که دیگه این شهریور برام "با دلیل" شهریور منفور شده است، متنفرم ازش با همه وجود! اشکم رو درمیاره این لعنتی. زیباترین نواها رو از من و خواهرام گرفت. گرمترین آغوشها رو از ما دریغ کرد و عزیزترین هامون رو درخاک کشید.

سالها گذشته، 17 ساله که آقو (آقا- بابای مهربون مامانم) دیگه در خونمون رو نمیزنه و دیگه نمی تونیم با خوشحالی در رو روش باز کنیم و اونم دست نمیکنه توی جیبش و با آدامس و پفک مهمونمون نمیکنه!

مهم نیست اون موقع من و خواهرام چندساله بودیم، مهم اینه که خیلی سختی کشیدیم، چه اون موقع که آقو مریض بود و از نفسهای پردردش اشک میریختیم و چه این 17 سال که همیشه با بغض یادش کردیم. هیچوقت آخرین دیدارم رو باهاش فراموش نمی کنم. چهارشنبه دوم شهریور 74 توی یه اتاق، آخر یه راهرو توی بیمارستان نمازی، روی تخت دراز کشیده بود و کلی دم و دستگاه دورش بود. ریه اش رو از دست داده بود و به سختی نفس میکشید. توی این چند روزه که بستری شده بود خیلی تنش آب شده بود.تا منو دید انگار کلی وقته منتظره با دستش به شکم و قفسه سینه اش اشاره کرد و با حالتی سوزناک بهم فهموند که هدی دلم آشوبه! من ناتوان و بی طاقت، قدرت دیدن حال وخیم اونو نداشتم. همون موقع نفسم قطع شد و نیمه بیهوش شدم و افتادم روی صندلی. مامانم سریع منو برد بیرون تا هردومون بیشتر زجر نکشیم ... و ... این آخرین دیدار ما بود.

فردا صبحش، حدودای هشت بود که آقو رفت پیش خدا. پنجشنبه 3 شهریور 1374

برای شادی روح آقوی مهربونم صلوات

ادامه دارد...

 

[ ]